درباره وبلاگ


سلامٌ علیکم .
خدایا در

تو از هجوم درد به ناچار پر میکشی تا غدیر برای همیشه زنده بماند
یا امیرالمؤمنین علیه السلام


سال تأسیس و روز تولد وبلاگ :
92/07/18

مدیر وبلاگ : بی نشان
نظرسنجی
به نظر شما ، خاطرات جذاب اند .






به نظر شما ، خاطرات جذاب اند .






جستجو

آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
$$$ خاطرات و روز نوشت $$$
@$مــردونـــــــگیِ زمــــان بـــه خاکــِ سیـــاه نشست $@




بسم الله الرحمن الرحیم 
امروز بعد از اون تایم کاری ت 3، عصر بدلیل بلند شدن و وزوزی شدن موها مجبور شدم به آرایشگاه منزلی برم چون بخاطر کرونا آرایشگاه ها تعطیل اند.  موقع اصلاح یه پیامک واسم اومد که نمیتونم حسم رو ازش بیان کنم.  شاید مثل یه نفر که گنج پیدا کنه ولی توش خالی باشه،  منم یه همچین حسی داشتم.  
وقتی خوندمش،  کلاً دلم یهو ریخت و فکرم کامل درگیر شد که اصلا واس تیغ زدن ریش و خط زدن،  درخواست ندادم و حساب کردم اومدم منزل.
توی این ایام،  عید و بازدید ها بصورت دور از هم اشکال نداره کمااینکه امشب هم خود ما نیز همانگونه عمل کردیم در کل بهتره که صله رحم بخاطر این ویروس قطع نشه و با اقدامات ایمنی انجام شه. 
گاهی وقتا ادم یه حسی داره که اون حس از خوابیدن جلوگیری میکنه دز حالیکه خستگی زیاده.  حال نداشتم جمله بندی رو درست تنظیم کنم. 
یه مدت یه بحث ک ذهنمو مشغول کرده اینه که فیلم های هالیوودی چ تاثیری روی یه انسان مسلمان میزاره؟!!  
من بعنوان کسی که خیلی از فیلم های. برترشون رو دیدم منکر این نمیشم که باعث اشاعه فرهنگ مادی گرایی و غربگرایی میشن چه بسا که شاید روی خود من هم با اون همه تعصب تاثیر د داشته باشه. البته این حس، اون حس نیست بلکه  کلا چیزی در ذهنم بود و اونو بیان کردم. 
الان ساعت 4:57 صبح...  حدود بیست دقیقه دیگه اذان صبحه. 
چند وقت پیش فیلمی ب اسم her2013 دیدم.  در این فیلم،  شخصیت داستان با بازی واکین فینیکس،  بدلیل مشکلات روانشناسی و...  عاشق و دوست یک سیستم عامل یا همون هوش مصنوعی میشه.... و باهاش درد و دل میکنه و....  .  که در پایان سیستم عامل ها همشون قطع شدند و رابطه ها یهم خورد ک نتیجه گیری فیلم این بود که رابطه و ارتباط واقعی مهمه نه ارتباط های مجازی ولی وقتی فکر میکنم به چنین سیستم عاملی،  واقعا ایده ی جالبیه برای خالی کردن انسان.  ن اینکه باهاش رابظه برقرار کنی بلکه بری و حرف دلت رو که نمیتونی به کسی بزنی به اون بزنی و خالی شی چون میدونی که واقعی نیست و همش یک سیستم عامله. 
فردا قسمت نهم سریال بهتره با ساول تماس بگیری انتشار پیدا میکنه. 
قصه ی ما به سر رسید.....  اینو همینطور فی البداهه گفتم ولی یاد یه متن روضه مانند افتادم که روضه ی گودال بود.  قصه ی ما به {سر} رسید.  ان شاالله که خیر باشه.  
تو از هجوم درد به ناچار پر میکشی تا غدیر برای همیشه زنده بماند 
یا امیرالمؤمنین علیه السلام 
پایان.... 





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


سه شنبه 26 فروردین 1399 :: نویسنده : بی نشان
نظرات ()
بسم الله الرحمن الرحیم

امروز 20 فروردین 1399 ساعت 20:41 .................. 

توی پست قبل درباره کرونا صحبت کردم .
کرونا یه ویروسه که چیزی که عیانه جزو اقدامات بیولوژیک یکی از کشورهای چین یا امریکاس که بیشتر گفته ها ، چین رو مقصر میدونند . 
.
امشب نیمه شعبان ، شب ولادت حضرت بقیه الله ارواحنا فداه ، ناجی بشریته .
همین الان یه نفر یه حرفی زد که واقعا پسندیدم و تایید کردم ْ،‌گفتند که امشب بنظر من امام زمان عج نسبت به جشن های گذشته از این جشن خوشحال تره ! گفتم چطور؟گفتند که جشن های سال های گذشته عده ای یه سری کارهای غیرمجاز نظیر رقص مختلط و اهنگ غیرمجاز و مردم ازار ی و ... انجام میدادن ولی امسال چنین چیزی نیست ؟ 
تا یه حدی باهاش موافقم و اونم اینکه :‌ در سال های گذاشته خیلی ها از جمله من گرفتار جو بوجود اومده در این زمینه میشدیم و به اصل موضوع که دعا برای فرجه دقت نمیکردیم .... سال گذشته جلوی درب خوابگاه ایستگاه گذاشته بودیم و بیشتر به مساعل شادی توجه میشد ولی امسال با توجه به پدید اومدن بیماری کرونا ، عده ای از افراد حتی بخاطر حفظ جونشون و ترس از مرگ ، به فطرت انسانیشون یعنی رسیدن به کمال با ظهور حجت الهی برسند  . منظورم اینه شاید این فرصتی باشه تا همه ی گناهکاران از جمله من به خودمون بیایم و توبه کنیم و همین امشب برای ظهور حضرت دعا کنیم تا وعده الهی تحقق پیدا کنه .....
ان شالله با ظهور حضرت ، دوران تسلط کفر و یهود بر دنیا تموم میشه و قدس طبق گفته ی قرآن به موحدین واقعی میرسه . ان شاالله.
این نوشته ها رو چون میدونم وبلاگ سین نداره واسه خودم مینویسم چون نوشتن خودش به تخلیه شدن انسان کمک میکنه و هم اینکه  در اینده با خوندن این پست ها به طرز فکر گذشتم میوفتم و خودش یه موضوع جالبه .
از دوستان چند سال پیش وبلاگ اگر کسی پست ها رو میبینه لطفا کامنت بزاره چون واقعا واسم سواله که چی کار میکنن ؟؟؟!!! و چی کار کردن و چی شدن ؟ 

همچون رعیت تو کسی سربلند نیست
ذاتا غلام عشق تو ارباب زاده است 

اللهم عجل لولیک الفرج 




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


چهارشنبه 20 فروردین 1399 :: نویسنده : بی نشان
نظرات ()
بسم الله الرحمن الرحیم 
امروز 18 فروردین 1399 ساعت 11:54 می باشد 
دو سه ماهی میشه که یه بیماری جدید بنام کرونا امونو از مردم گرفته و بعضی هاشون از نظر مالی توی تنگنا قرار گرفته اند ولی از حق نگذریم اینکه من در این مدت زیاد ناراحت نشدم چون تعطیلی های این بیماری رو یه فرصت میدونستم برای احیا خودم برای.... !!!!  
فردا صبح یه موضوع کاری دارم که باید برم.  اولش در موردش استرس داشتم ولی وقتی به واقعیت های موجود فکر کردم،  کاری دیگه نمیشه کرد. پست قبلی دو سال پیش که راجع به درد گردن و این چیزا بود به مرور حل شد.  به جاش پام پیچ خورد و دچار کشیدگی شد خخخ 
حالا اون قبلی مه بیشتر استرسی یود رفع شد و یه جدی اومد



نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


دوشنبه 18 فروردین 1399 :: نویسنده : بی نشان
نظرات ()
بسم الله الرحمن الرحیم 
الان ساعت 1:40 شب روز 18 شهریور 1397 است. احتمالا در این چند روز نتایج کنکور رو میزنن ولی من استرسم بخاطر نتایج نیست بخاطر گردن دردیه که دارم و حتی mri گرفتم گفت دیسک داری و نگرانم که خوب نشم برای دانشگاه و در دانشگاه به مشکل بر بخورم.  خلاصه خیلی خیلی نگرانم و فردا یه نوبت پزشک دیگه هم گرفتم ساعت 10 شب که آن شاالله خیر باشه.  
چن روز پیش هم حجامت نقره انجام دادم که بهتر نشد هیچ،، بدتر هم شد.  
امسال تابستان هیچ تابستون خوبی نبود بخاطر مشکلات جسمانیم که دلیلشو نمیدونم.  شاید کفاره ی گناهانی بوده که هنوز هم واقعا ترک نکرده ام، ولی ان شاالله که خدا کمک کنه و فردا شب اینموقع راضی و خشنود باشم ( آمین) 
امسال تابستان با خانواده ی خود و محسن و اسی به مسافرت رفتیم،  ابتدا به تهران(کرج) و سپس به قزوین و سپس به سرعین رفتیم.  در این مشکلات روحی واقعا لازم بود.  درسته از نظر روحی، خوانوادمون تنظیم نیست ولی خدا رو شکر چون بدتر هم وجود داره در دنیا.  
اول فکر میکردم بیماریم سینوزیته و خیلی مداواش کردم ولی بعد فهمیدم دیسک گردن دارم ولی کمی دیر متوجه شدم.  
تابستان فیلم های زیادی دیدم از جمله سریال های پانیشر و گیم اف ترونس و هری پاتر و تابو و فیلم های سینمایی دیگه که خیلی به دلم نشستند. 
ورزش هم حدود یک ساله که نمیرم و واقعا بهم ضربه زده هم از نظر جسمی و هم از نظر روحی. 
حدود 5 ماهه حس میکنم دیگه بدنم مث یه انسان عادی نیست احتمالا بخاطر گردنمه که درد گرفته و بهش فشار اومده. 
چن وقت پیش حدود دوهفته پیش کلاس های رانندگی رو هم رفتم و الان رانندگی تقریبا بلدم.
پسفردا شب اول محرمه و دیگه بخاطر دیسکی ک دارم زیاد منتظرش نیستم متاسفانه و خیلی دلم میشکنه خدا کنه هرچه زودتر خوب شم.  
بدی این بیماری اینه که همه فکر میکنن چیزیم نیست ولی خیلی داغونم ا همه نظر.  یعنی به معنای واقعی اگه ادامه ی زندگی اینطوره دوس ندارم ادامه بدم.  
مادرم تنها کسیه که بهم توجه میکنه و نگرانم هست که خدا همیشه حفظش کنه و تا وقتی که زنده هستم اونم زنده باشه (آمین)
پایان ساعت 1:53 شب
18 شهریور 1397




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


یکشنبه 18 شهریور 1397 :: نویسنده : بی نشان
نظرات ()
به نام خدا
امروز جمعه 13 اسفند 95 است . امروز سالن فوتسال بودیم و پول سانس شرطی بود که ما بردیم و من پولو ندادم .... که کمی اذیتشون کنم . ولی بعدا میدم .
خلاصه خوب بود . نمیدونم چه اتفاقی واسم افتاده که احساس میکنم تنهام . شاید در واقعیت اینطور نباشه ولی احساسه و کاریش نمیشه کرد !
به یاری خدا تمام ایام فاطمیه رو که دیروز روز آخرش بود ، مشکی پوشیدم . ان شاءالله اگه خدا بخواد هفته بعد وقت دکتر اهواز دارم که به یاری خدا ببینم جراح ، درباره ف چی میگه . که یا برا عمل برم تهران یا همون اهواز . هرچی خدا بخواد که از یاری رسوندن خدا بهم مطمئنم .
هنوز خودم با خودم رو راست نیستم . هر روز یه اخلاق و تیپ و روش جدید توی زندگیم اجرا میکنم . یه بار آدم مومن یه بار بد . نمیدونم دلیلش چیه . میخوام این اخلاقو رفع کنم ولی تا الان که نشده .
هر چی میگردم که یه رفیق خوب و با معرفت پیدا کنم ، پیدا نمیشه . شاید بخاطر اینه که هیچ وقت خدا رو فراموش نکنم . نمیدونم ! شایدم کسی باشه و بهش فکر نکنم .
خلاصه این روزگار هم میگذره و این سال هم که امتحان نهایی داریم و سال بعد که کنکوره ، میگذره . چشمامو باز و بسته کنم ، دو سال گذشته و خودمو میبینم که دارم همین مطلب که الان مینویسم رو میخونم .... !
حدود سه هفتس که باشگاه توشین دو نمیرم و برای پیشرفت در اکروبات چن جلسس که پارکور میرم و حرکت نیم وارو رو بیش از هر حرکتی دوست دارم .
مطلب امروز هم تمومه دیگه .

پایان ......   

1395/12/13 جمعه ساعت 22:00






نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


جمعه 13 اسفند 1395 :: نویسنده : بی نشان
نظرات ()
بسم الله الرحمن الرحیم
ولایت از ازل وصفش چنین است / فقط حیدر امیرالمومنین است / تجلی گاهِ حق ذات و وجودش / یلِ خیـــبر همیشـــه برترین است
.
.
سالروز ازدواج حضرت علی (ع) با حضرت فاطمه (س) بر تمامی شیعیان مبارکباد . امروز 13 شهریور شنبه ، ساعت 12 و 13 دقیقه بامداده که 13 دقیقس وارد شنبه شدیم . حالا که به پست های قبلیم نگاه میکنم میبینم چقدر سبک نوشتنم بچه گونه بوده . خب بچه هم بودیم .
ولی الان به حساب بزرگ شدیم و باید در نوشتن ، کمی تغییرات صورت بدیم .
حدود سه هفته پیش ما به مسافرت رفتیم . اول قم بعد کلاردشت و تهران و ... ! در شمال دریا رو که دیدم ، هوسم شد که شنا کنم . برای همین از دستفروشی های کنار جاده یه شلوارک گرفتم و بعد از رسیدن به رامسر به ساحل الماس اگه اشتباه نکنم ، رفتیم و شنا کردم . البته آب دریا با آّب رودخونه خیلی فرق داشت ، آبش گرم و شور و کمی سنگین بود ، در حالیکه آب رودخونه خیلی سرد و پر موج و شیرینه و مقداری هم سبک تر . ولی لذتِ شنا در آب رودخونه بیشتره .
.
.
هوای کلاردشت خیلی خوب بود و برای ماهایی که از هوای حدود 60 درجه ی خوزستان به اونجا میریم ، بهشتی در این دنیا بود . سرسبزی و هوای خوبش آدم رو شاداب میکرد .
در تهران هم خرید های لازم رو انجام دادیم .
و بعد از یک هفته برگشتیم .
عنوان وبلاگ هم بچه گانه بود به همین دلیل عوضش کردم .
ولی روزگار خیلی سریع میگذره ... !
پست اول این وبلاگ شاید مال سه یا چهار سال پیشه .
باید از گذشته ها عبرت بگیریم ، گذشته ی ما مثل یک پُلِ خرابه که ازش سقوط کردیم و حالا در هوا معلق موندیم . یا بهش ادامه بدیم و سقوط کنیم یا به بالا بریم . امیدوارم از گذشته درس عبرت بگیرم ، اخلاق و منشم رو عوض کنم .
در این مدرسه ای که هستم ، بهم خوش نمیگذره چون اخلاقیات بچه ها با من یکی نیست و شاید بعضیاشون مثل من باشن ولی باید با روزگار سر کنم .
چند روز پیش به عیادت یکی از اقوام سالخورده رفتیم که از یه جایی افتاده بود و در بستر بود . با خودم گفتم که یه روزی اگه عمرم کفاف بده ، من هم همین طور میشم ، فقط من نه ، همه ی شما ها و مردم هم به این سرنوشت دچار میشن .

خاطره ای مد نظر ندارم که بنویسم فقط آرزوی موفقیت برای همه دارم
 آهنگ وبلاگ هم تقدیم به شما . البته نوحس .
1395/6/13 ساعت 02:03 نیمه شب !






نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


شنبه 13 شهریور 1395 :: نویسنده : بی نشان
نظرات ()
سلام ................
 واقعا یکسال سریع گذشت ...............
 ههههه .
 واقعا خنده نداره ....... بلکه گریه داره ...... !
خیلی بد گذشت یک سال . امــیدوارمــ خدا از تقــصیراتـــمون بگذره . خیلی زود گذشت .. اولین پست و روز افتتاح وبلاگم دو سال و نیم پیش بود .
.
.
 و حالا دو سال و نیم و تقریبا سه سال گذشته . خلاصه سرتون رو به درد نیـــارم ولی ایــن وبــلاگ شایـــد دیــگه بــازدید نداشـــته باشه ولی به دلــایـــلی دوباره برگشتم میهن بلاگ .

حدود یک سال در وبلاگ خاطراتم در بلاگفا خاطره و دست نویس نوشتم ولی سایتشون خراب شد و وبلاگم انگار حذف شده ! یعنی یک سال زحمتم به هدر رفت . دمِ میهن بلاگ گرم که سه سال هنــوز هیچ مشــکلی واسش پیــش نیــومده و روز به روز پیشــرفت میــکنه .
.
.
حدود یک هفــته پیش موتور 125 خریــدم آخه برادرم موتورشو نمیداد بهم .... مجبور شدم برای مصافت های طولانی ( کلاس زبان ، مسجد ، باشگاه و .... ) از موتورسیکلت استفاده کنـــــم )
.
الان حدود 6 ماهه که هیچ چلسه ی قرآنی نرفتم ..... واقعا افسرده شدم از تنهایی . امشب میخوام برم یه جلسه دیگه . جلسه ی قبلی به ناحق و یک اشتباه که کردم و میشد اصلاح شه ، اخراج شدم . ولی حالا دوباره مسئول جلسش میگه بیا جلسه ولی من دیگه نمـــیرم . بابام هم میگه : اگه بری به قول معروف سبک میشی . با حرفش کاملا موافقم . چون وضعیت رو میدونم .
حدود هشت یا نُه ماهه که تکواندو نمیرم . چون خیلی رزمی نیست  . میخوام یه ورزش برم به نام لینچون ... که دفاع شخصیه .
این سه شنبه قراره با خانواده بریم همدان  ان شاءالله که از هوای گرم دزفول یه چن روزی فرار میکنیم .
خلاصه سرتون رو به درد نیارم . اگه شد خاطرات اون وبلاگ رو یه جوری کپی میکنم داخل همین وبلاگ .....

نــــــــــظر فرامـــــــــــــوش نشـــــــــــــــــــــــــــــــــه . . . .

فعلا تا مطلبی دیگه یا علی !




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


شنبه 3 مرداد 1394 :: نویسنده : بی نشان
نظرات ()
سلام ببخشید که چن روز نیومدم ، نتم قطع شده بود . خلاصه در این چن روز خیلی اتفاق داشتیم که نمیشه همه رو بگم . ولی به طور خلاصه بعضیاشون رو میگم .
اول اینکه چن روز پیش که کتابخونه بودیم به محمد صادق م گفتم : میخوای همیشه منم مثل تو نوشابه بخورم ؟؟ گفت آره . گفتمش برو داخل سالن دخترا . اونم رفت کمی داخلش و بعد اومد .
بعدش بهم گفت که : یکیشون ناجور نگام کرده و با تعجب  .
چن روز پیش هم وسط خیابون ، رفتم جلوی دوچرخه ی محمد صادق م و ترمز گرفتم و افتاد روی زمین و خودش رو زد به مردن .
 من میدونستم الکیه ولی کمی هم ترسیدم . یه مرد اون نزدیکی بود که داشت با تلفن حرف میزد . فک کرده مرده و تلفن رو قطع کرد ولی وقتی اومد نزدیک محمدصادق ، اونم بلند شد . وقتی مرد رفت تا 5 دقیقه با قهقهه میخندیدیم .
یه بار هم خودم بعد از مسجد ، وسط چهارراه افتادم روی زمین البته میخواستم ببینم که آیا میشه دستم رو بزارم سمت چپ فرمون و یه دستی برم که دیدم نشد و با سر خوردم زمین و خدا کمک کرد که ماشین پشت سرم نبود .
دیروز هم با محمد صادق رفتیم کنار رودخونه . بعدش گفت : بیا دنبالم . رفتم دنبالش اونم رفت داخل پارک قلیون کشا . گفت با سرعت بیا . گفتمش واسه چی ؟ گفت : بچه بازن . منم گفتمش بیا ببازیمشون . بعدش یه موتور جلوم رو گرفت که سه نفر روش نشسته بودند همه هم سن بالا و جوون . واقعیتش ترسیدم ولی من از سمت چپ رفتم و اونا هم رفتن .
بعدش خیس عرق شده بودیم و خیلی بدم میاد از عرق . که رفتیم خونه .
.
امروز هم بعد از امتحان دفاعی ، من و محمد صادق م تصمیم گرفتیم پیاده بیایم خونه که کتاب سوزی کنیم . قرار بود ترقه بیاریم که یادمون رفت . من میخواستم دو کپسولی بیارم و اونم بسته ای سیگارت . که یادمون رفت . خلاصه از یه سوپر یه بسته کبریت خریدم و در راه 4 یا 5 کتاب دفاعی رو آتیش زدیم که فیلم و عکس هم گرفتیم که داخل مطلب بعد میفرستم .
بعدش رفتیم تلفن کارتی و چن تا رو سرکار گذاشتیم و محمد صادق به راننده سرویسمون فحش داد آخه چونکه وقتی گفتیمش بایست سوار شیم ، نایستاد و حقش بود .
یکی دیگه از دوستامون هم اومد که چپ و راست فحش میده ( کنایه از فحش دادن زیاد ) منم هی میگفتمش : نگو . اونم گوش نمیداد . بعدش همین دوست جدید ، دومین تلفن کارتی رو که خراب بود با چوب هی میزد که بشکنه . یه پیرمرد با دوچرخه اومد و بازم دعوئا شد که البته من و محمد صادق خودمون رو زدیم به اون راه که یعنی نمیشناسیمش .
خلاصه اومدیم خونه . راستی دستم هم کمی سوخت که مشکلی نداره /.

نظررررررررررررررررررررررررر فراموش نشه .




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


سه شنبه 13 خرداد 1393 :: نویسنده : بی نشان
نظرات ()
سلام عرض میکنم خدمت تمام شما . یه نفر هست که عمل قلب باز داره و شانس زنده موندنش فقط 1 درصده ، من با این عزیز داخل واتس اپ آشنا شدم و از نزدیک ندیدمش ولی گذشته ی خیلی غم انگیزی داره . هر کی خواست واسش خلاصه زندگیش رو میگم که واقعا ناراحت میشید و واسش دعا میکنید .
این عزیز پدر نداره و دو خواهر و یه مادر داره . سه شنبه دیگه عملشه و واسش دعا کنید .
در ضمن کلاس هفتمه و فقط 13 یا 14 سال میکنه .
محتاج دعا ...
 عمل یوسف رو هم به یاری خدا ان شاءالله با  موفقیت انجام بشه دعا کنید .




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


چهارشنبه 7 خرداد 1393 :: نویسنده : بی نشان
نظرات ()

ای شاه سوار ملک هستی

سلطان خرد به چیره دستی

ای ختم پیمبران مرسل

حلوای پسین و ملح اول

سر خیل تویی و جمله خیلند

مقصود تویی همه طفیلند

 

عید مبعث مبارک

منبعی که این مطلب از آن  دزدیده شده  : http://hamechii69.blogfa.com/




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


سه شنبه 6 خرداد 1393 :: نویسنده : بی نشان
نظرات ()


http://moje4news.com/wp-content/uploads/2014/05/521058_mNmw32dr.jpg


دزفول ، شهری بود که بیشترین توپ ها به آن اصابت کرد . شهری بود که در آن به قول فیلم معراجی ها موشک نه متری داخل کوچه ی شیش متری میوفتاد .
شهری بود که اگر نابود میشد و اشغال میشد ، خوزستان هم اشغال و نابود میشد . شهر مقاومت نبود بلکه پایتخت مقاومت بود . شهری که رضاخان به خاطر مذهبی بودن آن ، راه آهن را به داخل آن نیاورد .
دزفول افتخاراتی بسیار ارزشمند دارد . بیشترین شهید از شهر ما یعنی دزفول بوده است و فقط یک روز به نام آن ثبت کرده اند که این هم کم لطفیست ولی باز هم این روز را به تمام دزفولی های عزیز همشهری ، و بازدیدکننده های شهر های دیگر تبریک میگوییم چونکه دزفول فقط برای دزفولی ها نیست ، دزفول شهری است که تمام ملت ایران به آن افتخار میکنند .




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


شنبه 3 خرداد 1393 :: نویسنده : بی نشان
نظرات ()

سلام . امروز واس ناهار ، سه ساندویچ به این مدل خوردم . زیرش مرغه ، بالاش سیب زمینی و بالاب بالا گوجه و خیارشور و مخلافت . برادرم کمی از ساندویچ اولشو گذاشت ولی من جبران کردم و سه برابرش خوردم .


http://www.uploadax.com/images/74316274378228201272.jpg




اینم کیکی که درست کردم البته با پودر کیک آماده نیست و خودم الکی درستش کردم . شکلش بدک نیست ولی مزش خوبه .



dsc_0176.jpg






نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


شنبه 3 خرداد 1393 :: نویسنده : بی نشان
نظرات ()
سلام . اول اینکه چن روز پیش داخل کتابخونه ، محمد صادق مفتح سر به سر محمد صادق ع گذاشت و واسش صدای دختر در اوورد که من میدونستم و نقشه رو با هم کشیده بودیم . ولی انصافا خودم وقتی پیش محمد صادق ع بودم ، فک کردم دختریه ولی میدونستم . خلاصه آخرش دختره ( محمد صادق مفتح ) بهش گفت : یه فحش بده و اونم که چون دختر ندیده بود ، فحش داد و محمد صادق مفتح صدا رو ضبط کرده بود و بهش گفتیم اگه کاری که میگیم انجام ندی ، صدا رو به بابات ، برادرت و مسعول جلسه و... نشون میدیم . اونم هر چی گفتیم ، قبول کرد . خخخ
بعدش امروز اومدم خونه و دیدم کیفم جا مونده . من و محمد صادق مفتح زاده رفتیم مدرسه تا بیاریمش. با دوچرخه رفتیم . وسط راه من رفتم جلوی دوچرخه محمد صادق و ترمز گرفتم و اون خورد زمین . تا دو دقیقه فقط میخندیدیم .
بعدش یه کتاب ریاضی دیدیم داخل مدرسه و محمد صادق اونو ورق به ورق پاره کرد و انداخت تو خیابون که من بهش گفتم شهر کثیف میشه و انداختش داخل سطل . البته قبلش بسم الله رو ازش در اوورد .
بعدش اومدیم خونه که الان خونم و پس فردا امتحان حرفه داریم .


در ضمن آهنگ چطوره ؟؟




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


شنبه 3 خرداد 1393 :: نویسنده : بی نشان
نظرات ()
دیروز من و محمد صادق م و محمد صادق ع ( اول دبیرستانه ) رفتیم کتابخونه . صبح ساندویچ خوردیم و آخر سر بستنی . بعدش دوباره ساعت 3 برگشتیم و درس خوندیم البته اسمش درسه .
بعدش دیروز من و محمدصادق ع قرار شد ، بریم داخل سالن کودکان که خلوت و آرومه و به محمد صادق م گفتم : اگه تا چن دقیقه دیگه نیومدم ، دوچرخم رو پنچر کن آخه با دوچرخه رفته بودیم . هم چنین باد لاستیکای دوچرخم خیلی کم بود و بزور راه میرفت . خلاصه بعد از چهار دقیقه اومدیم و بهم گفت که دوچرخت پنچره . بعدش آخر سر دیدم که بادش رو زده و پیاده رفتیم خونه ( دوچرخه ها دستمون ) .
بعدش هم امروز صبح ، بادش کردم .
امروز هم داخل مدرسه ، داخل بازی zoo ، زانوی شلوارم پاره شد و زانوم خونی شد و پوستش کنده شد . کف دستم هم خونی شد .
بعدش رفتیم کتابخونه و تا الان که اومدیم خونه . اونجا یه کیک با شیرتوت فرنگی خوردم و محمد صادق م نوشابه و کیک .


نظر فراموش نشه ...


در ضمن این آهنگ از علی اصحابی ، مجازه . وگرنه نمیزاشتم .




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


چهارشنبه 31 اردیبهشت 1393 :: نویسنده : بی نشان
نظرات ()
سلام . چن ماه پیش ، داشتم call of بازی میکردم . بار چندمم بود که میخواستم فتح و تمومش کنم آخه من هر بازی رو دو سه بار فتح میکنم اگه ازش خوشم بیاد . خلاصه به یه جای خشنش رسید . به مامانم گفتم : مامان بیا ببین اینجا چقد قشنگه . اومد و دید . ( در اون موقع ، ما یعنی کاراکتر بازی ، در اتاق دخترمان هستیم که او یک بچه است . بعدش دم در اتاق رو میزنن و هر کس که دم دره ، یه تیر میخوره داخل سرش و بعد وارد اتاق میشن و دخترمون رو میزنن و ما رو هم میگیرن . بعد ما عصبانی میشیم و میریم طرف کسی که دختر رو میزنه و با پیچ گوشتی میزنیم داخل گردنش . اونم چن بار . بعدش خون از گردنش مثل آبشار میزنه بیرون ( خیلی قشنگه باید ببینین . ) بعدش ما رو بیهوش میکنن . مامانم طبق روال عادی زن ها ترسید و گفت : این ها واست خوب نیستن . گفتمش : اینا که چیزی نیستن .
یه بار دیگه مامانم رو گفتم بیاد نگاه کنه . این بار با چاقو میزنیم داخل گردن یکی و چاقو تا نصف گردنش داخل میره . یکی از قشنگترین جاهای بازی این جاس و من بارها دوباره زدم از اول تا این صحنه رو دوباره انجام بدم . خخخخخ
black ops 1 خیلی خشنه از نظر من و قشنگ . یه جاش واسه بازجویی ، یه مشت میزنی داخل شیشه و کمی از شیشه رو میزاری داخل دهن طرف و یه مشت هم میزنی داخل دهنش و پرخون میشه . بعد همه چی رو میگه . خلاصه بعد از امتحان ها برم call of ghosts رو بگیرم و چن تا بازی دیگه . با مبین قرار میزارم و با اون میرم . البته ان شاءالله .
در ضمن حتما call of duty رو تجربه کنید ، بازی توپیه .




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


دوشنبه 29 اردیبهشت 1393 :: نویسنده : بی نشان
نظرات ()
سلام

خواننده های مورد علاقتون کیا هستن ؟؟


من که عاشق محسن چاوشی ، حامد زمانی و علی فانی و محمد اصفهانی و احسان خواجه امیری و علی عبدالمالکی و علی اصحابی ام .


شما چی ؟



حالا آهنگ دروازه های دنیا یا منم یکی از یازده تام ؟؟
معلومه ، دروازه های دنیا از احسان خواجه امیری ، همین که داره پخش میشه .





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


دوشنبه 29 اردیبهشت 1393 :: نویسنده : بی نشان
نظرات ()
سلام عرض میکنم خدمت تمامی بازدیدکنندگان عزیز و گرامی .
قرار بود درباره ی دختر خانم ها یه مطلب بنویسم که البته یادم رفت و بهم گفتن و دوباره یادم اومد .
من به چشم خودم دیدم که دخترخانم هایی که پیاده میرن خونه ، مزاحمشون میشم . و ن مزاحمت زبونی . مزاحمت عملی . خودم دیدم که دنبال چن تا دختر چن پسر افتاده بود و کسی که دنبال ناموس دیگرانه ، دنبال ناموس خودش هم  هستند و این یه حدیثه البته با تغییرات .
یکی از دوستام ، هم دوست مدرسه ایم و هم دوست مسجدیم به نام ابولفضل ص بهم گفت : که یه روز داشته میرفته دم خونه محمد و مجتبی ا  که یه دختر رو دیده . گفت : دیدم که یه پسر با موتورش ایستاده جلوی دختره و رفته پیش دختره . بعدش قسم خورد که دکمه های مانتوی دختره رو باز کرده و بقیش رو حدس بزنید . بعدش گفت : یه مرد اومده و اون پسره رو تا میخورده زده . بعدش گفتمش : اگه من بودم خودم میزدمش . و بیشتر این پسرا آدمای سوسولی اند که ادعاشون میشه و آدمای لوتی به ناموس دیگران احترام میزارن .
خلاصه نتیجه ی کلام : نصیحت من اینه که پیاده به مدرسه یا از مدرسه به خونه نروید . اگه هم میرین دسته جمعی برین و حجابتون هم کامل باشه . اگه هم میخوان از خودشون دفاع کنند ، اسپره ی فلفل بگیرن که البته واسه سنشون خوب نیست و واسه دختر خانم های بزرگ تره .
همین این بود . امیدوارم ازش استفاده کنین . در ضمن من وقتی که از داخل سرویس به دختر خانم ها چیزی گفتم ، پس فرداش دعای عهدم یادم رفت و این خود نشانه ی گناهه . 





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


دوشنبه 29 اردیبهشت 1393 :: نویسنده : بی نشان
نظرات ()
یه عمله که بهش میگن شهود .
شهود وقتیه که ما به یه نقطه متمرکز میشیم و هیچ فکری داخل سرمون نیست و به هیچی فکر نمیکنیم . مسعول جلسمون گفت : در اون موقع امام زمان (عج) از جلومون رد میشه و ما چون فکری نداریم ، متوجه امام زمان (عج) نمیشیم و کسی که خیلی در عالم شهوده ، آدم خوب و نیکی باید باشه . من چن روز پیش یکی از داخل مدرسه باهام حرف میزد که من حواسم به یه نقطه رفت و بعد دستشو دیدم که جلوی صورتم تکون میده و میگه کجا رفتی ؟؟ منم به خودم اومدم .




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


یکشنبه 28 اردیبهشت 1393 :: نویسنده : بی نشان
نظرات ()
اگه هم بگذریم از پرسپولیس و استقلال . تیم استان ما یعنی فولاد خوزستان قهرمان شد . به افتخار خوزستانی ها که فولاد اول شد . که البته در لیگ قهرمانان آسیا هم افتخار بدست آورده و آبروی ایران را حفظ کرده است .



نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


شنبه 27 اردیبهشت 1393 :: نویسنده : بی نشان
نظرات ()
سلامی دیگه . امروز خاطره ی چن روزم رو مینویسم .

چن روز پیش که سوار سرویس بودیم داشتیم همین طوری اسم میگفتیم که رسیدیم به کلمه پفیوز که یک فحشه . البته معنیش رو نمیدونم ( pofiuz ) خلاصه بعدش داخل راه ، خیلی دختر بود . بچه ها هم هی بهشون میگفتن پفیوز . اینقدر خندیدیم . رفتار همنشین در من اثر کرد و به یکیشون با صدای بلند گفتم : پفیوز . یکی دیگه رو هم گفتم که یه مرد که سوار موتور بود هم اونجا بود که فک کرد با اون بودم .
.

امروز داخل مدرسه بعد از امتحان علوم که ان شاءالله 14.75 میگیرم از 15 . zoo بازی کردیم  .  بعدش من و علی منصفی موندیم به روی چن تا دیگه که خیلی هم بلد بودن . با تجربه ترینشون اومد داخل زمین ما ، منم رفتم پشت سرش و اومد بزنتم و بره بیرون که گردنش رو گرفتم و بعد یقش رو که خیلی مقاومت کرد و دوتامون افتادیم روی زمین که یقش پاره شد . روز قبل داخل این بازی گردنشو کمی خونی کرده بودم البته غیر از عمد و سهوی .
.

بعدش اومدم خونه و من و محمدصادق رفتیم کتابخونه . اولش دو تا نوشابه گرفتیم ( هههه نوشابه خانم وبلاگ یا تو هیچ کس نوشابه گرفتیم ) خیلی هم خوشمزه بود . از نوشابه های کوکاکولا شیشه ای سیاه گرفتیم که تک اند . بردیم مخفیانه داخل کتابخونه و با در باز کن بازشون کردیم .
.

وقتی محمد صادق باز میکرد ، یه صدایی می اومد که شبیه به یه صدای بد بود . منم به زور تمام خودم رو نگه داشتم که نخندم . ( صدای پیسسسس  میداد ) بعدش نوشابه ها رو خوردیم و درس خوندیم و بعدش رفتیم که بریم خونه که یه شیر موز و باقلوا هم خوردیم و وسطای راه فهمیدیم که کتاب ها جا موندن .
دوباره برگشتیم و کتاب ها رو اووردیم که دوباره من یه بستی گرفتم و محمد صادق نوشابه .
بعدش اومدیم خونه .

در ضمن امروز واسه سوار شدن به سرویس ، ابتدایی ها هم داخل سرویس بودن . که من همون اول با چاقشون دعوام شد که زور هم نداشت و زدمش و سرفتم سر جام یعنی آخر سرویس . بعدش محمد صادق هم با کمک من انداختش این ور و بعدش مهدی ش هم اومد بندازتش از عقب کامل بیرون که محمد صادق با یه لگد ششم ابتدایی رو زد به میله ی وسط سرویس و بیچاره پکید .





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


شنبه 27 اردیبهشت 1393 :: نویسنده : بی نشان
نظرات ()
فردا امتحان علوم داریم و منم فصل 14 رو هنوز نخوندم . ان شاءالله تا 5 دقیقه دیگه شروع میکنم به خوندن و فردا صبح علوم رو یه دور دیگه میزنم .

البته نصف دور دوم رو امشب شاید بزنم .

بای نمیتونم زیاد بنویسم چون وقت دارم .




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


جمعه 26 اردیبهشت 1393 :: نویسنده : بی نشان
نظرات ()
سلام . یه نامه به امام زمانتون بنویسین و اون رو در بخش نظراتم بزارین تا اونو با اسم خودتون در وبلاگ بزارم . البته از زبون خودتون باشه و کپی نکرده باشین . ببینم آیا امام زمانتون اینقدر واستون مهم داره که یه نامه واسش بنویسین تا بقیه بخونن و متحول بشن .
قول میدم اگه شما بنویسین ، منم مینویسم .


منتظر نامه هاتون هستم . فرصت تا 20 خرداد که خیلی هم گرفتار نباشین .




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


جمعه 26 اردیبهشت 1393 :: نویسنده : بی نشان
نظرات ()
چه تیتری مناسب این تصویر است؟





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


پنجشنبه 25 اردیبهشت 1393 :: نویسنده : بی نشان
نظرات ()

ثامن تم : كمی مرد باشیم ...

این بار اگر زن زیبارویی را دیدید ..
هوس را زنده به گور كنید ..

و خدا را شكر كنید برای خلق این زیبایی ..
زیر باران اگر دختری را سوار كردید ..
جای شماره به او امنیت بدهید ...
او را به مقصد مورد نظرش برسانید..
نه به مقصد مورد نظرتان ..
هنگام ورود به هر مكانی ..
با لبخند بگویید: اول شما ...
در تاكسی خودتان را به در بچسبانید نه به او ..
بگذارید زن ایرانی وقتی مرد ایرانی را در كوچه خلوت می بیند..
احساس امنیت كند نه ترس ..
بیایید فارغ از جنسیت .. كمی مرد باشید...





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


پنجشنبه 25 اردیبهشت 1393 :: نویسنده : بی نشان
نظرات ()
شهید مصطفی چمران در سال ۱۳۱۱ در قم متولد شد.
دوران كودكی و تحصیلات ابتدایی را در تهران گذراند و به عنوان دانش آموز ممتاز دبیرستان البرز ، به دانشكده فنی راه یافت.
در سال ۱۳۳۶ با کسب رتبه اول در دانشكده فنی دانشگاه تهران در رشته الكترونیک فارغ التحصیل شد، در سال ۱۳۳۷ با استفاده از بورس تحصیلی شاگردان ممتاز به آمریكا اعزام شد.
پس از تحقیقات علمی در جمع معروف ترین دانشمندان جهان دردانشگاه بركلی كالیفرنیا ، با ممتازترین درجه علمی موفق به اخذ دكترای الكترونیک و فیزیک پلاسماگردید.
در سال ۱۳۴۲ پس از قیام خونین ۱۵خرداد ،در اقدامی جسورانه و در حالی كه می توانست به عنوان یكی از بزرگترین دانشمندان جهان دارای یک زندگی كاملاً مرفه در آمریكا باشد ، به جهت احساس تكلیف در مقابل دین خود ، رهسپار مصر شد.
در آن جا به مدت دو سال ، سخت ترین دوره های چریكی و جنگ های پارتیزانی را آموخت و به عنوان بهترین شاگرد این دوره انتخاب شد. در سال ۱۳۵۰ جهت ایجاد پایگاه چریكی مستقل برای تعلیم رزمندگان ایرانی و مبارزه بر علیه صهیونیسم به كشور لبنان عزیمت كرد.
درآن جا به كمک امام موسی صدر، رهبر شیعیان لبنان ،سازمان امل را پی ریزی كرد و به عنوان یک چریک تمام عیار در مقابل اسراییل  به مبارزه پرداخت.
در سال ۱۳۵۷ با پیروزی ا نقلاب اسلامی به ایران بازگشت. از برجسته ترین مسئولیت ها و خدمات چمران، می توان به موارد زیر اشاره كرد:
وزیر دفاع ، نماینده مردم تهران در اولین دوره مجلس شورای اسلامی ، نماینده امام در شورای عالی دفاع فرمانده جنگ های  نامنظم ، پاكسازی منطقه كردستان و آزادی شهر پاوه .
سرانجام در تاریخ ۳۱ خرداد ۱۳۶۰ در منطقه دهلاویه حوالی شهر سوسنگرد ، بر اثر اصابت تركش خمپاره های دشمن
شهیدشد.

روحش شاد و یادش گرامی.


درضمن فیلم چ هم خیلی قشنگه که دو روز از زندگی شهید دکتر چمران رو در پاوه روایت میکنه که هنوز داخل شهرمون نیومده و جانانه منتظرشم تا بیاد داخل سینمای شهرمون .




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


پنجشنبه 25 اردیبهشت 1393 :: نویسنده : بی نشان
نظرات ()

 

یا من ارجوه ( اقتباسی )       441146                             امیرالمومنین    30406 

علی علی مولا ( باب العلم )  441358                           مولا ( علیرضا افتخاری )  30395

علی علی مولا ( غلام مصطفی قدری )   661145         مولا علی جان ( گروه آرین ) 30402

فرخنده بعثت مبارك ( مؤذن زاده )   4413469       مولا علی جان ( گروه آرین ) 30228

مبعث عید همه (  مقام معظم رهبری )   4413461     مدد یا حیدر مولا ( هلالی ) 30387

همه بعثت احمد مختار ( محمود کریمی)  4413468   صلوات ( گروه لیلة القدر )  30442

یا حبذا دوحه فی الخلدنا ( ملاباسم )  4413473        محمد ( اقرأ ) بهرام پاییز   30446

عید میلادت مبارک ( سعید حدادیان )  4411143        ذکر حضرت محمد (ص)  (نورمحمد ) 30445

عشق علی ( بنی فاطمه )  4411142                            ذکر رسول الله ( نور محمد ) 30448

عشق آفرین ( بنی فاطمه ) 4411141                          پیامبر اکرم (ص) ( حمیدرضا گلشن ) 30447

آرزوی حرم تو ( میرداماد )  4411140                        محمد بخوان ( سمیر )  30444

علی بود ( بنی فاطمه )  4411139                              محمد ( سمیر ) 30443

فاتح خیبر ( محمود کریمی )   4411144                     

یا علی بگو ( بنی فاطمه ) 4411147                            ایرانسل : کد آهنگ را به 75 75  ارسال کنید .

شاه مردان علی ( سیب سرخی ) 4411146                    همراه اول : کد آهنگ را به 89 89  ارسال کنید .



نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


چهارشنبه 24 اردیبهشت 1393 :: نویسنده : بی نشان
نظرات ()
میلاد امام علی (ع) مبارک و تبریک به امام زمان (عج)

و هم چنین روز پدر گرامی باد .

بعضی عزیزان هم شیرنی خواستند چون اسمم علیه اینم شیرینی با اینکه خیلی ناقابله .
اول تقدیم به شما :

و هدیه ی دوم چن تا کد آهنگ پیشواز در مورد ماه رجب :

کد های طولانی مال ایرانسلن و بقیه همراه اول :

 

 

هدیه در پست بعدیه



اینم کیک



http://www.funpatogh.com/uploads/admin/ba53799187fa9e0dcce61a8e79fc038927193_926.jpg



http://www.guinness.ir/wp-content/uploads/2012/12/113154_largest_funnel_cake_Funnelicious.jpg


اینم هدیه ها

http://www.satiaisp.com/Portals/0/Gazette-Gift-Box.jpg



http://www.kolbehkoolak.com/wp-content/uploads/2013/10/jayezebo19.jpg




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


چهارشنبه 24 اردیبهشت 1393 :: نویسنده : بی نشان
نظرات ()
سلام . چرا در نظرات جواب سلامم رو نمیدین ؟؟

امروز بعد از امتحان تاریخ که ان شاءالله 20 میگیرم ، دم ساندویچی پیاده شدیم و ساعت تقریبا 9 بود که من هندی و محمد صادق م بندری خوردیم ( دونونه ) البته دفعه بعد ، میخوایم یا هات داگ ، بیگ مگی چیزی بگیریم با اینکه سوسولی اند و واسه جمع پسرا خوب نیستند .
البته فقط من و محمد صادق به ساندویچی رفتیم و تمام اتفاقات مختص دوتامونه .
خلاصه بعدش رفتیم خونه و ساعت 10 گفتمش بیاد دم خونمون که بریم کتابخونه . اون ساعت 10:10 اومد .
بعدش پیاده رفتیم کتابخونه . اول رفتم کارت کتابخونم رو گرفتم و بعد کتابی با موضوع مهدویت ( معرفت امام عصر و تکلیف منتظران ) رو گرفتم و بعد نشستیم و زبان خوندیم . داخل درس خوندن ، من میز رو تکون میدادم و صدا میداد و بعضیا نگاه میکردن . آخراش که میخواستیم بلند شیم به محمد صادق م گفتم ، صدای صندلی رو گوش بده . بعدش صندلی رو روی زمین به عقب کشیدم ، یه صدای بلندی داد که همه ی دانشجوها ، دانش آموزان ، آقایان و...  روشون رو برگشتن به طرفم . منم خودم رو زدم به اون راه که نمیدونم . ولی محمد صادق م نمیتونست خودش رو تحمل کنه و صدای قه قهش ، رو به زور تیکه تیکه می اوورد . من هم به خودم فشار اووردم که نخندم و با سرعت ار کتابخونه خارج شدیم و سیر دل خندیدیم . بعدش رفتیم فروشگاه کنار کتابخونه و دو تا ایستک گرفتیم . بعدش رفتیم طرف خونه که شیشه های ایستک رو توی دیوار خرد کردیم . البته من به کنار لبه ی جوب زدم . وقتی محمد صادق شیشه رو زد زمین ، انداختش یک متریمون و یه شیشه هم رفت تو پاش که به خاطر شلوارش ، به پاش آسیب نرسید .
بعدش تصمیم گرفتیم که برگردیم کتابخونه و رفتیم سراغ قفسه های کتاب . از این بگذرم که همه ی بچه ها رو مسخره کردیم . محمد صادق هم ( ن ا ص ) رو مسخره کرد و بهش گفت :(( چرا اومدی اینجا ؟ باید بری داخل سالن خانم ها ، اگه نری لوت میدم . )) آخه این ( ن ا ص ) که یه سال هم کوچیک ترمونه ، یه لقب پیدا کرده که به خاطر صدای نازکش بهش میگن دختر .
بعدش دوباره از کتابخونه زدیم بیرون و دوباره دو نوشابه ی کوکاکولای شیشه ای گرفتیم .
بعد از خوردن اونا ، شیشه هاشون رو در یه بیابونی داخل دیوار زدیم .
بعدش اومدیم خونه .





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


دوشنبه 22 اردیبهشت 1393 :: نویسنده : بی نشان
نظرات ()
روزی حضرت محمد (ص) شیطان حاضر در مسجد الحرام را دید ، پیش او رفت و گفت « ای ملعون چرا ناراحتی » شیطان گفت : « از دست تووامت تو ناراحتم؟» حضرت فرمود « چرا از من ناراحتی ؟ » شیطان گفت که « چون این همه تلاش می کنم که مردم را گمراه کنم ولی تو در قیامت از آنها شفاعت می کنی و تمام زحمات مرا به هدر می دهی به همین خاطر با تو دشمنم و از تو بدم می آید » حضرت فرمود « از دست امتم چرا ناراحتی » شیطان گفت امت تو خصوصیتی دارند که امت های دیگر ندارند . (منظور شیعیان پیامبر می باشد ) . اول اینکه وقتی به هم می رسند سلام می کنند که سلام اسم خداست ومن از این اسم می ترسم . دوم اینکه وقتی همدیگر را می بینند به یکدیگر دست می دهند و تا دستهایشان از هم در نیامده گناهانشان بخشیده می شود . سوم اینکه وقتی می خواهند غذا بخورند بسم الله می گویند و من دیگر نمی توانم غذا بخورم و گرسنه می مانم . چهارم اینکه بعد از غذا خوردن الحمدالله می گویند . پنجم آنکه وقتی اسم تو می آید بلند صلوات ختم می کنند و آنقدر ثواب آن زیاد است که من فرار می کنم . ششم وقتی می خواهند کاری بکنند
ان شاء الله می گویند و من دیگر نمی توانم در کارهایشان مداخله کنم و آنها را بر هم زنم . هفتم آنکه صدقه
می دهند و وقتی که صدقه می دهدند هم گناهانشان آمرزیده می شوند وهم هفتاد نوع بلا را از خود دور می کنند ، به همین دلیل حضرت نبی اکرم ( ص) فرمودند : ( وقتی انسان دستش را در جیبش می برد که پولی را صدقه دهد هفتاد شیطان دست او را می گیرند تا او را منصرف نمایند و نگذارند که او صدقه بدهد . ) هشتم آنان که قرآن می خوانند و در خانه ای که قرآن خوانده می شود دیگر جایی برای من نمی ماند چون در آن خانه ملائکه رفت و آمد دارند نهم آنکه مرا زیاد لعنت می کنند و وقتی که مرا لعنت می کنند یک زخم بر بدنم می افتد و تا زمانی که همان شخص را به گمراهی نکشانم آن زخم خوب نمی شود . دهم اینکه هنگامی که گناه می کنند سریع توبه می کنند وزحمات مرا به هدر می دهند. یازدهم اینکه عطسه که می کنند ، الحمدالله می گویند . حضرت فرمودند ، عطسه از طرف خدا و خمیازه از طرف شیطان است وقتی شخصی از یاد خداوند غافل می شود خداوند عطسه ای می فرستد که نشانه سلامت بدن است و شخص وقتی عطسه کرد باید الحمد الله بگوید و حق مسلمان بر گردن دیگری این است که اگر کسی را دید که عطسه می کند بگویدبرحمکم الله و این حق مسلمان بر گردن یکدیگر است و وقتی انسان نماز خواند شیطان از او دور می شود به خصوص اگر سجده نماز طولانی باشد ، شیطان از روی ناراحتی فریاد می کشد .




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


شنبه 20 اردیبهشت 1393 :: نویسنده : بی نشان
نظرات ()
با عرض سلام و خسته نباشید . بعد از مدت ها برگشتم ، امروز داخل مدرسه بعد از امتحانات طبق روال عادی ، بازی دایره ی آتش ( که در مطالب گذشته توضیح داده شده ) رو شروع کردیم . البته قبلش کمی بازی زو zoo رو انجام دادیم که ما هم بردیم . در دایره آتش دو چیز به ما کمک میکنه و کارایی داره : 1 - قدرت و 2 - حیله و زرنگی و نامردی که من دو تا رو تا حدودی دارم .

 امتحانامون نهایی هستند و دوشنبه امتحان تاریخ داریم و من درس های 7 الی 17 رو خوندم .

داخل وایبر یه گروهی ساخته بودم و یکی از بچه ها یکی رو عضو کرده بود و من فحش داده بود . حالا که تحقیق کردم فهمیدم از مدرسه ی ما نیست و داخل مدرسه پسر خالمه . حالا میخوام به پسر خالم بگم که بزندش تا یاد نگیره فحش ناموسی بده . ولی اگه خودم میزدم بهتر بود چونکه میخوام به قصد کُشت بزنم . این پست رو به خاطر بازدید کننده ی گرامی ( نجمه خانم از وبلاگ نامه های خط خطی زدم چونکه گفته بود ، مطلب جدید بنویس ولی خودم هم میخواستم بنویسم ) . وقتی دایره ی آتش بازی میکردیم به دبیر ورزشمون و دبیر زبان گفتم : بیاین وسط . بعدش دبیر زبان گفت : بازیش چطوره ؟ بعد محمد حس گفت : آقا تو میای وسط ، بعدش ما با تَس ( پس گردنی ) میندازیت بیرون . ما هم خندیدیم .
 بعضی ها هستند داخل مدرسمون که ادعای زور میکنن ولی بهشون گفتم : بیاین وسط ولی اونا ترسیدن و گفتن : از جونمون سیر شدیم . آخه بازی دایره آتش خیلی خشن و جنگیه .

امیدوارم امتحاناتون رو خو بدین و تابستون هم هرچه زود تر بیاد. من واسه تابستون قراره با چن تا از دوستای جلسمون بریم باشگاه بدنسازی ، دارالقرآن یا جامعة القرآن هم میخوام برم . شاید کلاس زبان هم رفتم و شاید ....  من قبلا درباره مسعول جلسمون اشتباه میکردم و حالا پشیمونم ، مسعول جلسمون بهترین مسعول جلسه شهرمونه . واسه 13 رجب میخوان به ما ( من و علی ش که مربی جلسه هستیم ، و مربی های دیگری مثل آقای ش که روحانی هم هست و آقای م که یه معلمه که بازنشسته شده و خیلی هم سرش میشه ، ازمون تقدیر کنن و جوایزی بهمون اعطا کنن . فک کنم به من میخوان کتاب مفاتیح الحیاة رو بدن که خیلی کتاب قشنگیه و همه چی داخلش نوشته . در کل یه کتاب خیلی کامله و درباره زندگی خوب همه چی داخلش نوشته . 

در ضمن برنامتون واسه تابستون چیه ؟؟




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


شنبه 20 اردیبهشت 1393 :: نویسنده : بی نشان
نظرات ()


( کل صفحات : 6 )    1   2   3   4   5   6   
 
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic